صفحه: [1] 2 3 ... 5   پایین
  چاپ صفحه  
نويسنده موضوع: قابل تامل..  (دفعات بازدید: 874 بار)
0 کاربر و 1 مهمان درحال دیدن موضوع.
meshkat
مدیر انجمن
کاربر نیمه فعال
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
:حالت من

تعداد ارسال: 50

تشکر
-داده شده: 41
-دریافت شده: 36



ديدن مشخصات
« : 04 تير 1389,ساعت 14:30:03 »

[
اگر کسی از درخت زرد آلو بپرسد که:

از وقتی هسته بودی تا الان که درخت شده ای چه زمانی از همه بیشتر به تو سخت گذشت؟
می گوید:
یکی آن زمستان اولی بود که سرما ویخبندان شد و پوستم را ترکاند و یکی آن سال که باغبان آمد و با نیش چاقویش

پوستم را چاک داد و پیوند زد!

راست میگوید.. !  بهش سخت گذشته..

حواسشس نیست که اگر سرما ویخبندان نبود و پوستش را نمی ترکاند توی باغچه می پوسید..

و اگر هم آن نیش چاقو نبود..   تا دنیا دنیاست  بی بار می ماند..

**************************************************************************************
وقتی می خواهی جایی را جارو کنی از کجا شروع می کنی؟ از پیش پای خودت یا چند قدم اون طرف تر؟؟

یادمان باشد صفات بد و نادرست زباله های زندگی اند و باید جارو شوند! اما هرکسی باید از خود شروع کند و پیش برود تا بتواند دیگران را هم پاک کند!


ما پیوسته به هم می گوییم توخوب شو تا من هم خوب شوم... در حالی که:

              خویش را صافی کن از اوصاف خود(مولانا)

**************************************************************************************


هر دانه ای که سالم باشد به خاک سیاهش می نشانند اما دیر یا زود سبز شده و بالا می آید و سرانجام هم درختی تنومند و تناور می شود و ثمر وسایه پیدا می کند!

انسان هم همینطور است. اگر بخواهد در جامعه سالم باشد و سالم زندگی کند برای مدتی البته خیلی کوتاه به زمین می خورد وگرفتار می شود و شکست پشت شکست...

به سراغش می آید. اما پایان خوشی دارد. چون بالا آمده  و سرفراز می شود.پس یادت باشد تا شکسته نشوی پیروز نشده و بالا نمی روی..

              چون شکسته می رهد.. شکسته شو.....

دنبال کردن کاربرانی که از مطالب شما تشکر کرده اند:

mo.jalilian, رضايي, Space, mohammadi

برای این پست 4 کاربران تشکرکردن!
« آخرين ويرايش: 06 تير 1389,ساعت 22:32:27 توسط meshkat » خارج شده است

خدایا چنان کن سرانجام کار

            تو خشنود باشی و ما رستگار
Space
کاربر جدید
*
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
:حالت من

تعداد ارسال: 16

تشکر
-داده شده: 23
-دریافت شده: 8



ديدن مشخصات
« پاسخ #1 : 08 تير 1389,ساعت 00:29:07 »

 تنها نجات یافته کشتی اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده افتاده بود.
او هر روز را به امید کشتی نجات ساحل و افق را به تماشا می نشست.
سرانجام خسته و ناامید از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود از دور کلبه اش را میدید که در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت غم و اندوه در جا خشکش زد و فریاد زد:
"خدایا! چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟ خدایا! مگر من چه کرده ام که اینچننین میکنی؟"
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.
کشتی آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته وحیران بود.
نجات دهندگان می گفتند:"خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم...!"


شاید این داستان رو قبلا هم شنیده باشید و براتون آشنا بیاد ولی با این حال من فکر میکنم این داستان مصداق خوبی در تایید نوشته های شما باشه.
چون واقعا خیلی وقتها ما آدم ها همینجوری از خدا دور میشیم و فکر میکنیم خدا مارو فراموش کرده و خودشو از ما دور کرده!
پس بهتره یک بار دیگه به خودمون وخواسته ها و گله هایی که از خدامون داریم بیشتر فکر کنیم تا بتونیم بیشتر با خدامون رفیق باشم!

دنبال کردن کاربرانی که از مطالب شما تشکر کرده اند:

mo.jalilian, meshkat

برای این پست 2 کاربران تشکرکردن!
« آخرين ويرايش: 11 تير 1389,ساعت 23:58:28 توسط meshkat » خارج شده است

از خود بیش از آنچه دیگران از شما انتظار دارند متوقع باشید.
mrch
مسئول واحد رایانه انجمن مهندسی کامپیوتر
کاربر جدید
*
آفلاین آفلاین

:حالت من

تعداد ارسال: 11

تشکر
-داده شده: 2
-دریافت شده: 10



ديدن مشخصات
« پاسخ #2 : 08 تير 1389,ساعت 23:58:25 »

  مردي در کنار ساحل دورافتاده اي قدم مي‌زد. مردي را در فاصله دور مي بيند که مدام خم مي‌شود و چيزي را از روي زمين بر مي‌دارد و توي اقيانوس پرت مي‌کند. نزديک تر مي شود، مي‌بيند مردي بومي صدفهايي را که به ساحل مي­افتد در آب مي‌اندازد.

- صبح بخير رفيق، خيلي دلم مي­خواهد بدانم چه مي­کني؟

- اين صدفها را در داخل اقيانوس مي اندازم. الآن موقع مد درياست و اين صدف ها را به ساحل دريا آورده و اگر آنها را توي آب نيندازم از کمبود اکسيژن خواهند مرد.

- دوست من! حرف تو را مي فهمم ولي در اين ساحل هزاران صدف اين شکلي وجود دارد. تو که نمي‌تواني آنها را به آب برگرداني خيلي زياد هستند و تازه همين يک ساحل نيست. نمي بيني کار تو هيچ فرقي در اوضاع ايجاد نمي­کند؟

مرد بومي لبخندي زد و خم شد و دوباره صدفي برداشت و به داخل دريا انداخت و گفت:
"براي اين يکي اوضاع فرق کرد… !"

دنبال کردن کاربرانی که از مطالب شما تشکر کرده اند:

meshkat, mohammadi, miss.moshrefian

برای این پست 3 کاربران تشکرکردن!
« آخرين ويرايش: 09 تير 1389,ساعت 00:06:35 توسط mrch » خارج شده است

توانمندی و قدرتِ هنر از محدودیت زاده می شود و در آزادی می میرد.
mohammadi
مسئول واحد آموزش و روابط عمومی انجمن مهندسی کامپیوتر
کاربر جدید
*
آفلاین آفلاین

:حالت من

تعداد ارسال: 7

تشکر
-داده شده: 42
-دریافت شده: 4



ديدن مشخصات
« پاسخ #3 : 11 تير 1389,ساعت 10:11:06 »

روزی سوراخ کوچکی دریک پیله ظاهرشد....

شخصی نشست وساعتهاتقلای پروانه رابرای بیرون امدن ازسوراخ کوچک پیله تماشاکرد.

انگاه تقلای پروانه متوقف شدوبه نظررسیدکه خسته شده ودیگر

نمی تواندبه تلاشش ادامه دهد.

ان شخص مصمم شدتابه پروانه کمک کند.

برای اینکاربابرش قیچی سوراخ پیله راگشادکردوپروانه به راحتی ازپیله خارج شد!!!

اماجثه اش ضعیف وبالهایش چروکیده بود...ان شخص به تماشای پروانه ادامه داد.

اوانتظارداشت پر پروانه گسترده ومحکم شودوازجثه اومحافظت کند...


اماچنین نشدهرگز......

درواقع پروانه ناچارشدهمه عمرخودراروی زمین بخزدوهرگزنتوانست بابالهایش پروازکند.

ان شخص مهربان نفهمیدکه محدودیت پیله وتقلابرای خارج شدن ازسوراخ

ریزانراخداوندبرای پروانه
قرارداده بودتابدین وسیله مایعی ازبدنش ترشح شود وپس

ازخروج ازپیله به اوامکان پروازدهد.



<<گاهی اوقات درزندگی فقط به تقلا نیازداریم.>>

اگرخدامقررمیکردبدون هیچ مشکلی زندگی میکردیم

فلج میشدیم وبه اندازه کافی قوی نمی شدیم وهرگزنمی توانستیم پروازکنیم....



من نیروخواستم وخداوندمشکلاتی سرراه من قراردادتاقوی شوم.

من دانش خواستم وخداوند مجهولاتی برای حل وکشف به من داد.

من سعادت وترقی خواستم وخداوندبه من تفکروعقل واحساسات عطاکرد.

من شهامت خواستم وخداوندموانعی مقابلم قراردادتاازمیان بردارم وشجاع شوم.

من ارامش وشادمانی خواستم وخداوندکسانی راسرراه من قراردادکه نیازمندکمک بودند.

من محبت خواستم وخداوندپدرومادرودوستان رابه من هدیه داد.

من به خیلی ازچیزهایی که می خواستم نرسیدم:

<<اماانچه نیازداشتم به من داده شد!!>>


تلاش کن بی وقفه/مبارزه کن بی ترس/تاانتهای توان...


دنبال کردن کاربرانی که از مطالب شما تشکر کرده اند:

meshkat

برای این پست 1 کاربر تشکر کردن!
« آخرين ويرايش: 11 تير 1389,ساعت 10:21:53 توسط mohammadi » خارج شده است

تااراده هست/ راهی نیزهست
Ghayour
عضو افتخاری
کاربر فعال
**
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 167

تشکر
-داده شده: 10
-دریافت شده: 18



ديدن مشخصات
« پاسخ #4 : 11 تير 1389,ساعت 19:24:32 »

مکان چقدر جنبه سایکولوژیش بالاست. منم یه داستان بنویسم! اون موقع که اینجا را راه انداختیم البته بیشتر منظورم خود این تالار بود و بعدم این چند تا مجموعه به نام دختر و پسر های ایرانی و...
چقدر به بنده خرده گرفتند که ای بابا این کار چیه؟! خجالت داره. مگه ما فلانیم و...
بعدم من اینجا رو آنپابلیش کردم. بعد از گذشت ایام میبینم گذاشتند اندیشه هوایی بخورد! همچین نسبت به کل فروم اینجا بیشتر از همه جا رونق گرفته! امیدوارم بیشتر از اینا شاهد شکسته شدن همچین تابوهای پوچ و مضحکی باشیم.

خود این داستان کلی میشه توش تامل کرد...!
خارج شده است

Ghayour
عضو افتخاری
کاربر فعال
**
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 167

تشکر
-داده شده: 10
-دریافت شده: 18



ديدن مشخصات
« پاسخ #5 : 02 مرداد 1389,ساعت 07:36:32 »

بهترین بخش را در هر فرد بجوی و این را به او بگو.
همه ی ما به چنین محرکی نیازمندیم.
هر بار از کار من ستایش می کنند فروتن تر می شوم
چون احساس نادیده گرفته شدن یا نا خوشایند بودن نمی کنم.
تمام مردم جهان چیزی دارند که به خاطر آن سزاوار ستایش باشند.
ستایش نشانگر ادراک است.


جبران خلیل جبران

دنبال کردن کاربرانی که از مطالب شما تشکر کرده اند:

mohammadi, mo.jalilian, meshkat, رضايي

برای این پست 4 کاربران تشکرکردن!
خارج شده است

meshkat
مدیر انجمن
کاربر نیمه فعال
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
:حالت من

تعداد ارسال: 50

تشکر
-داده شده: 41
-دریافت شده: 36



ديدن مشخصات
« پاسخ #6 : 03 مرداد 1389,ساعت 17:59:22 »

                                عالم روی آیفون خداست...

          اگر تلفن روی آیفون باشد-شما حاضرید هرچیزی را بگویید؟

          عالم هم روی آیفون خداست!   
هم صوتی و هم تصویری..   

          یعنی خدا هم تصویر ما را می بیند وهم صدای ما را می شنود!

          انه بعباده خبیر بصیر...او به بندگان اگاه و بیناست.

          پس یک خرده با انضباط رفتار کنیم- یکم با احتیاط زندگی کنیم..


                     قدر صبحگاه را بدانیم

          گل و گیاه را اول صبح آب می دهند چون جذب بیشتری دارد.

          ما آدمها هم همینطوریم.اگر بخواهیم برکات بیشتری جذب کنیم باید سحرخیز باشیم!

          صبح توی دستگاه خدا خیلی قیمت دارد.. خداوند به آن سوگند خورده است!

                      و الفجر..



                      چک بی اعتبار ما..

          چک ما وقتی قلم خوردگی پیدا می کند از اعتبار می افتد.

          مگر اینکه پشت نویسی بشود. ما نیز همینطوریم..

          وقتی گناه و لغزشی می کنیم حتی کم.. از اعتبار و آبرو نزد خدا می افتیم-

          مگر اینکه پشت نویسی کنیم_ (یعنی توبه کنیم)

         آن وقت است که اعتبار و آبروی ما بر می گردد.

         قرآن هم گفته: توبو الی الله  :  به سوی خدا برگردید..



دنبال کردن کاربرانی که از مطالب شما تشکر کرده اند:

حاجی لک لک و سعید, mohammadi

برای این پست 2 کاربران تشکرکردن!
« آخرين ويرايش: 03 مرداد 1389,ساعت 18:02:07 توسط meshkat » خارج شده است

خدایا چنان کن سرانجام کار

            تو خشنود باشی و ما رستگار
Ghayour
عضو افتخاری
کاربر فعال
**
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 167

تشکر
-داده شده: 10
-دریافت شده: 18



ديدن مشخصات
« پاسخ #7 : 09 مرداد 1389,ساعت 19:06:40 »

این مطلب شاید چندان مناسبتی نداشته باشه. ولی قابل تامل هست! قشنگ و دلنشین:

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد
به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه
اما اون توجهی به این مساله نمیکرد
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست. من جزومو بهش دادم
بهم گفت
”متشکرم”

میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم
من عاشقشم
اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم
تلفن زنگ زد
خودش بود
گریه می کرد
دوستش قلبش رو شکسته بود
از من خواست که برم پیشش
نمیخواست تنها باشه
من هم اینکار رو کردم
وقتی کنارش نشسته بودم، تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس، خواست بره که بخوابه، به من نگاه کرد و گفت
”متشکرم ”
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت
”قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد”
من با کسی قرار نداشتم
ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم، درست مثل یه “خواهر و برادر”. ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی، ایستاده بودم، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود
آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم
به من گفت
”متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم ”
یه روز گذشت ، سپس یک هفته، یک سال … قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید
من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره
میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد، و من اینو میدونستم، قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی، با وقار خاص و آروم گفت
تو بهترین داداشی دنیا هستی، متشکرم

میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم. من عاشقشم
اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم
نشستم روی صندلی، صندلی ساقدوش، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه، من دیدم که “بله” رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد
با مرد دیگه ای ازدواج کرد
من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه
اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم. اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت
”تو اومدی ؟ متشکرم”
سالهای خیلی زیادی گذشت
به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود
” تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما …. من خجالتی ام … نمی‌دونم … همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره
به قول یکی از وبلاگ نویسها قبل از اینکه داداش و آبجی بشید درخواستتون رو مطرح کنید!

دنبال کردن کاربرانی که از مطالب شما تشکر کرده اند:

meshkat

برای این پست 1 کاربر تشکر کردن!
خارج شده است

hosein1066
کاربر جدید
*
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 41

تشکر
-داده شده: 4
-دریافت شده: 4



ديدن مشخصات
« پاسخ #8 : 10 مرداد 1389,ساعت 14:48:21 »

آخی بچه
خارج شده است
p_rasouli
کاربر فعال
***
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
:حالت من

تعداد ارسال: 149

تشکر
-داده شده: 12
-دریافت شده: 7


عضو گروه گرافيك


ديدن مشخصات
« پاسخ #9 : 10 مرداد 1389,ساعت 20:38:30 »

برادر خنده نداره،اينجا بايد تامل كني و درس بگيري بعضي وقتام ...
جالب بود، متشكر
خارج شده است

صفحه: [1] 2 3 ... 5   بالا
  چاپ صفحه  
 
پرش به :